روایت
-
دستی دراز و گردنی کج؛ روایتی از خیابانهای کابل
هوای این روزهای کابل سرد و جنب و جوش مردمانش گرم است. مردمی که از هرسو در پی یافتن لقمهای…
بیشتر بخوانید » -
اسما؛ روایت دانشآموز دختر محروم از آموزش
اسما، دانشآموزیست که تا دوسال پیش، بر صندلی صنف دهم یکی از مکاتب ولایت غور نشسته و مشغول آموزش بود،…
بیشتر بخوانید » -
شکنجه و رنج بیپایان؛ بخت برگشتههای تاریخ، شرح حال زنان افغان
این روزها خود را پشت میلههای نامحسوس، محبوستر از هر زمانی مییابم؛ انگار فصل سرما با ابرهای تیره و مکدرش…
بیشتر بخوانید » -
پدر شکنجهگر؛ روایت خانوادهای که دو دهه مرگ تدریجی را سپری کردهاند(پایان)
هنگامی که به هوش آمدم متوجه شدم همان جایی هستم که بیهوش شده بودم و جمعیت زیادی از همسایهها دورمان…
بیشتر بخوانید » -
پدر شکنجهگر؛ روایت خانوادهای که دو دهه مرگ تدریجی را سپری کردهاند(۱۵)
اعضای شورا از پدرم شکایت داشتند؛ از او خواستند که دیگر حق ندارد در آن کوچه مرا به فروش رساند…
بیشتر بخوانید » -
ادامه راه انتخاب توست؛ زندگی همیشه آنگونه که انتظارش را داریم پیش نمیرود
زندگی قشنگیهای خودش را دارد؛ گاهی آنقدر زیبا که تو را به اوج آسمان میرساند و گاهی آنقدر تلخ که…
بیشتر بخوانید » -
پدر شکنجهگر؛ روایت خانوادهای که دو دهه مرگ تدریجی را سپری کردهاند(۱۴)
در نزدیکی خانهی ما زیارتی بود که گهگاهی به آنجا میرفتم. مکان آرامی بود و میتوانستم لحظاتی به آرامش آنجا…
بیشتر بخوانید » -
پدر شکنجهگر؛ روایت خانوادهای که دو دهه مرگ تدریجی را سپری کردهاند(۱۳)
بعد زندانی شدن پدرم همه نفس راحتی کشیدیم و من دوباره درسم را به شکل جدی شروع کردم. دلم میخواست…
بیشتر بخوانید » -
پدر شکنجهگر؛ روایت خانوادهای که دو دهه مرگ تدریجی را سپری کردهاند(۱۲)
پس از آمدن مادرم به خانهی پدربزرگم، نگرانی من نسبت به خواهر و برادرم بیشتر شد. آنها بیشتر از چهار…
بیشتر بخوانید » -
پدر شکنجهگر؛ روایت خانوادهای که دو دهه مرگ تدریجی را سپری کردهاند(۱۱)
در یکی از شبهایی که از خانه بیرون انداخته شده و در کوچه کنار دروازهی حویلیمان نشسته بودم، یکی از…
بیشتر بخوانید »